فیلمی پر از استعاره و شعر. نیازمند دقت و حوصله برای کشف لایهی دوم و پشتی فیلم.
تارکوفسکی یک شاعر است؛ یک عارف؛ شاید یک فیلسوف؛ و در آخر، یک کارگردان. او در آخرین فیلمش، از ایمان میگوید و امید؛ در عصری که مدرنیته، جای سنت و دین را تنگ کرد
شب است
کافهها تعطیل شدهاند
صندلیها در سکوت
حرفهای آدمها را بالا میآورند
هربار در تاریکی دست فرو بردم
تاریکی تازهای به دست آوردم
هربار خندیدم
غم تازهای از راه رسید
سالهاست از دهان این کلبه
دودی بلند نشده است
قطار چگونه میتواند این همه غ
اگر فکر میکنید، چادر پوشش خوبی است، چادر سرتان کنید، اما لطفا به بقیه کار نداشته باشید. خندهدار میشوید وقتی که میخواهید عقیدهتان را با زور به ذهن دیگران تزریق کنید.
من با چادری که روی بدن است، مشکلی ندارم؛ اما چادری را که روی ذهن بیفتد؛ شجاعت را بگیرد؛ مانع تجربهکردن شود، زن را جنس دوم
هنگام پرواز دستهجمعی
پرندهها کدام آواز را میخوانند؟
کاش میدانستم کدام پیراهنم
مرا بیشتر دوست دارد
این سیمهای خاردار را از تنت بردار
عریان باش چون درخت
مثل زخمی عزیز
دردی که بند نمیآید
تنم را چون سرزمینی بیسپاه فتح کن
رود آیا رود است؟
یا قطرههایی که به دنبال یکدیگر میگردند؟
تنهایم
تکهچوبی
همیشه در گوشمان خواندهاند که بهشت زیر پای مادران است. پدران بهترینها هستند .. در فرهنگ متملقانه و ریاکارانهی ایرانی، کمتر نقدی بر والدین نوشته شده است. کسانی که همیشه محق بودهاند و بهترین تشخیصدهندهی صلاح فرزندان. دیکتاتورانی که به اسم علاقه، سرنوشت فرزندان و آیندهشان را تعیین میکنند و چه
در دیالوگی از فیلم بیفور سانست گفته میشود که «افرادی که مهربانتر و سختکوشتراند و برای بهترشدن دنیا تلاش میکنند، علاقه و اشتیاقی به رهبر بودن ندارند.»
حرفی که بسیار آن را میپسندم و با آن همدل هستم. به تاریخ بشریت نگاه کنید. کسانی که حاضر میشوند انسانهایی را بکشند (با عناوین مختلف از جمله دس